محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1747
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« مردم لخم و جذام در كار گريز بودند » « و ما و روميان در مرج به كشاكش بوديم » « اگر پس از اين بيايند با آنها كارى نداريم » عبد الله بن زبير گويد : به سال يرموك با پدرم بودم و چون مسلمانان آرايش جنگ گرفتند ، زبير زره پوشيد و بر اسب نشست و به دو تن از غلامان خويش گفت : « عبد الله را پيش بار نگهداريد كه نوسال است » گويد : پس از آن برفت و به سپاه پيوست و چون مسلمانان و روميان جنگ انداختند جمعى را ديدم كه بر تپه اى ايستاده بودند و جنگ نمىكردند . من اسبى را كه زبير پيش بار نهاده بود بگرفتم و بر نشستم و سوى آن جمع رفتم و با آنها ايستادم و با خود گفتم : « ببينم چه مىكنند » و ديدم كه ابو سفيان بن حرب با تنى چند از پيران قريش از مهاجران فتح مكه ايستاده بودند و جنگ نمىكردند و چون مرا ديدند كه نوسال بودم به من توجه نكردند . گويد : « به خدا چنان بود كه وقتى مسلمانان عقب مىرفتند و كار روميان بهتر ميشد مىگفتند : « زردها ، بيشتر ، بيشتر » و چون روميان عقب مىرفتند و مسلمانان تفوق مىيافتند مىگفتند : « اى دريغ از زردها » . و من از گفتار آنها در شگفت بودم و چون خداوند رويمان را هزيمت كرد و زبير باز آمد قصهء آن جمع را با وى بگفتم كه خنديد و گفت : « خدايشان بكشد كه از كينه دست بر نمىدارند ، اگر روميان بر ما غلبه يابند به آنها چه مىرسيد ؟ ما كه براى آنها از روميان بهتريم » ابن اسحاق گويد : آنگاه خداى تبارك و تعالى نصرت آورد و روميان و سپاهى كه هرقل فراهم آورده بود هزيمت شدند و از سپاه روم از مردم ارمينيه و مستعربان هفتاد هزار كس كشته شد و خدا صقلار و باهان را كه هرقل همراه وى فرستاده بود بكشت . و چون هرقل ماجرا را بشنيد كس فرستاد كه مردان جنگى و مردم ملطيه را